تبلیغات
خرید فروشگاه ساز اندکی شعر شمارنده
 
درباره وبلاگ


آنچه در پیش روی شماست، از دغدغه های شخصی خودم نشأت گرفته پس اگر با من هم عقیده اید، شما هم نظرتان را بگویید.
همدلی از هم زبانی خوش تر است

مدیر وبلاگ : رضا زمانیان قوژدی
صفحات جانبی
جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
اندکی شعر
اندکی شعر اندکی احساس




سلام 
به وبلاگ اندکی شعر خوش آمدید
امیدوارم از مطالب و اشعار ارائه شده خوشتون بیاد و لذت ببرید...بفرمایید
لطفا نظر یادتون نره
رضا زمانیان قوژدی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


یکشنبه 1 بهمن 1396 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

رباعیات خلو دخو

از  وادی   عشق ، اگر  گذر  دادندت

یا  یک، دو سه جرعه بیشتر دادندت

زنهار که دست و پای خود گم نکنی

یاد   آر   از   آنچه  پیش  تر ، دادندت

*     *     *

ما مست می  اَلَست  بودیم، آری

از  ریشه  خدا پرست  بودیم، آری

زآن پیش که هستی تو بنیاد کنند

ما  در نظر  تو  هست  بودیم، آری

*     *     *

من بودم و اسمی زجهان نیز نبود

وضعیّتِ  عالم،  اَسَف  انگیز  نبود

در کُلِّ  زمین  و آسمان هم، حتّی

یک ظالم، یک شریرِ خون ریز نبود

97/10/14 مرتکب شدم

#رضا_زمانیان_قوژدی

#خَلُو_دِخُو

@jnbkhndg




نوع مطلب :
برچسب ها : اشعار رضا زمانیان قوژدی، زندگی و مرگ، حقیقت دنیا،
لینک های مرتبط : اندکی شعر در تلگرام، ...."...."...." بلاگفا، ....."......."......" بلاک اسکای،


جمعه 14 دی 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

 دانلود فایل صوتی (کلیپ دختر همسیه)

دخترِ همسَیَه

 

دختر همسایه

دخترِ همسَیَه خِیْ او لاخِ مویِش مُورْ بُکُشت

دختر همسایه با آن تار مویش مرا کشت

او دو چِشمِیْ بَدُمی، تِفتونِ رویِش مُور بُکُشت

آن دو چشم بادامی، گردی صورتش مرا کشت

طُرفَه و خوش‌هیکل و خوش ساق و سُمب و خوش‌ اَدا

  خوشگل و خوش هیکل و خوش پَر و پا و خوش رفتار

طاقِ ابرو، چینِ مو، قُرِّ  گُلویِش مُور بُکُشت

کمان ابرو، چین مو و برآمدگی زیر گلویش مرا کشت

چِش وَکِندَه مثلِ کوگِ راه مِرَفت دی  کوچِه‌ باغ

چشم دریده(بی حیا) مثل یک کبک راه می رفت در این کوچه باغ

سِلِّۀ انگور و انجیر و هلویِش مُور بُکُشت

سبد انگور و انجیر و هلویش مرا کشت

او به‌جای اُو، هَمِۀ کوچَه‌رْ گُلُو پَشی مِکِرد

او بجای آب پاشی، کوچه را گلاب پاشی می کرد

چون خودِش گُل بو، بُرارُم، عطر و بویِش مُور بُکُشت

چون خودش گل بود برادر من، عطر و بویش مرا کشت

وَختِ راه رِفتَن هَمِه‌شْ خُورْ تُو مِدا او بی‌حَیا

موقع راه رفتن، همه اش خود را تاب می داد آن بی حیا

وَختِ نِقَّلی مِکِردِش گفت‌وگویِش مُورْ بُکُشت

وقت هم حرف می زد، گفت و گویش  مرا کشت

گاهِ اخمِیش بو، دِ رو هم، گاه نِکِّش پِخ مِکی

گاهی اخم هایش در هم بود و گاه عصبانی بود (فک هایش را به هم می فشرد)

ای ادا اطوارِش و ای خُلق و خویِش مُور بُکُشت

این ادا اطوار و این خلق و خویش مرا کشت

کوزِه‌یِ داشتِش، مِرَف تا اُو کُنِدْ از حوضِ نُو

کوزه ای در دست داشت و می رفت تا آن را از انبار حوض نو(مکان تاریخی)آب کند

اُو مُخاردِش، کُل‌کُلِ کِلِّۀ سِوویِش مُور بُکُشت

آب می خورد و صدای قُل قُلِ سر سبویش مرا کشت

تا که سوکَّستِ زِدُم وَر جِغ شِد او بی معرفت

بمحض این که ناخنک (سُک)  زدم، آن بی معرفت شروع به داد و بیداد کرد

قیل و قال و سِر صدا و های و هویِش مُور بُکُشت

قیل و قال و سر و صدا و های و هویش مرا کشت

وَر سِرُم رِختَن به اَندِ کُشتَه قومِی  ناکِسِش

بر سرم ریختند به قصد کشتنم، فامیل های ناکس اش

بابِیِش حرفِ نِداش، بابا کِلویِش مُور بُکُشت

پدرش حرفی نداشت، پدربزرگش مرا کشت

یَگ عمویِ ناکِسِ داشتِش ازو چَقوکِشا

یک عمویی داششت که از آن چاقو کش های معروف بود

چُنگِ سِربالایْ سِبیلایِ عمویِش مُور بُکُشت

نوک رو به بالای سبیل های عمویش مرا کشت

خَلِۀ داشتِش که عیْناً مَدِر فولادْ زره

خاله ای داشت که عینا مادر فولاد زره بود

لَفچ و لُنجِ جِشتِش و چِشمی اَلویِش مُور بُکُشت

لب و لوچۀ زشتش و چشمان آلبالو (گیلاسش) (تا به تا، لوچ، کلاج) مرا کشت

دَه شُبوش وِر دَقِّْ کِلّه‌ی خَلویِش قُرّوک شده

ده تا شپش بخاطر لیز بودن سر دایی اش کش پاره شدند(توصیف طاس بودن سرش)

چیز جیشت خِیْ کِلِّه‌یْ مثل کِدویِش مُور بُکُشت

آدم زشت(دشنام) با آن کلّۀ مثل کدویش مرا کشت

زِن پِیَرِ داشتِش از او پَچِه وِر مَلیدِه‌ها

یک زن بابا داشت که از آن پاچه ور مالیده ها بود(همیشه آمادۀ دعوا بود)

مَدِرِ شِلّاتِه‌یِش خِی او هَوویِش مُور بُکُشت

مادر شَلّاته(سلیته)اش با آن هوویش مرا کشت

عَمِّه‌یِش دو کوچه مِس مُور وِر چِنار بالا کُنه

عمه اش در آن کوچه می خواست مرا ازچناربالا کند(کنایه از فشار بسیار وسخت گیری زیاد)

جَغّ و وَقِّی عَمِّه‌یِ دِندوبه‌خویِش مُور بُکُشت

جیغ و داد عمّۀ عصبانی اش مرا کشت

نعلِ کِوشِ خوهَرِش وَر طاقِ اَبرویُم نِشست

کف کفش خواهرش به بالای ابرویم اصابت کرد

غُرغُرای مَدِربزرگِ پشت کمویِش مُور بُکُشت

غُر غُرهای مادر بزرگش که پشتش کمانی(خم)بود مرا کشت

یَک رِفِیقِ داشْت بِرارِش وَر هَمِه‌یْ آشا، نُخود

برادرش یک دوستی داشت که نخود همۀ آش ها بود

یارِ چِرشاخ‌بادِ نامردِ دورویِش مُور بُکُشت

این رفیق دورو که از هر طرف که باد بیاید چارشاخ می زند، مرا کشت

شانسِ مُور بینی که چَپّونِش به سَرْ دعوا رَسی

شانس مرا ببین که چوپان شان موقع دعوا سر رسید

چُوِّ چَپّونی کُلُفتِ بُزچَرویِش مُور بُکُشت

چوب کلفت چوپانی و بز چرانی اش مرا کشت

نَمْدَنِستُم دخترِ هَمسَیَه نِمزادِم دِرَه

نمی دانستم که دختر همسایه نامزد هم دارد

او نُغُرچی و شُلُبِّستیِ شویِش مُور بُکُشت

آن تو دهنی ها و با پشت دست به صورت زدن های شوهرش مرا کشت

خِی لِقَد، بِن‌گِردِنی، سِرچُنگ و کوش و نخچُلک

با لگد، پَس گردنی، تیپا و کفش و نیشگون(گرفتن)

از بغل، از پُشتِ سر، از روبه‌رویِش مُور بُکُشت

از پهلو، از پشت سر و از روبرو مرا کشت(ند)

بی‌گُذَر وَر اُو زِدُم، حالُم خِجَلَت‌ مُردَه‌یُم

بیگدار به آب زدم( بی احتیاطی کردم) و حالا هم از شرمندگی مرده ام

قوم و خویش غربتِ بی‌آبرویش مور بُکُشت

قوم و خویش کولی وبی آبرویش مرا کشت(ند)

مثلِ دُزدِ نَبِلَد بِنگَر دِ کَهدو بی‌کَسُم

مانند دزدان نابلد به کاهدان زده ام، و تنها گیر افتاده ام

طَعنِۀ همسَیِۀ پیر و جِوویِش مُور بُکُشت

طعنۀ همسایه های پیر و جوانش مرا کشت

خِی هَمِه‌ی تِپ خورْدِنا وازکَم دِلُم تُپ تُپ مکی

با همۀ کتک خوردن ها باز هم دلم در سینه تند تند می طپید

دوری اِش پاک مور وَتَسون، آرزویِش مور بِکُشت

(چون) دوری اش کاملا کبابم کرد، آرزویش مرا کشت

نَقلِ مو فیاض شِدَه نُقلِ کِلومِ مِردُما

داستان من فیاض؛ نقل مجالس مردمان شده

خِی هَمی دِردا مِسَزُم، گو مَگویِش مور بِکُشت

با همۀ این دردها می سازم، بگو مگویش مرا کشت

#اسفندیار_فیاضی

 





نوع مطلب : کاملا شخصی، یادمان، آموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : اندکی شعر در بلاگ اسکای، " " " در بلاکفا،


پنجشنبه 6 دی 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

رباعیاتی از خلو دخو


بالای   سرِ   محتضری   رفتم   باز

پرسیدمش  از  دلایل  عمرِ دراز

خندید که؛ عمرِ من دمی بیش نبود

در  آب  فکندند و  گرفتندم  باز

*     *     *

پنجاه ز عمرمان چه بیهوده گذشت!

بیهوده گذشت اگر چه آسوده گذشت

آسوده گذشت و نوبت پیری شد

پیری که رسید، دامن آلوده گذشت!

*     *     *

عمری به هوای خویش و تن، سر کردی

باید به خدای خویشتن برگردی

یک عمر ز بیش و کم، شکمباره شدی!

یک دم چه شود که بی شکم، برگردی

*     *     *

چون عمر شود کمی فزون از هفتاد

در کالبدم چه نقص هایی افتاد؟!

من در پی مرگ و او گریزان از من

اینگونه سخن رسد به پایان، استاد

*     *     *

هر روز که می رود نمی گردد، باز

اینگونه تمام می شود عمرِ دراز

تنها چیزی که بعد از آن می ماند

احساس ندامت است، با سوز و گداز

*     *     *

97/09/20 مرتکب شدم

#رضا_زمانیان_قوژدی

#خَلُو_دِخُو

@jnbkhndg





نوع مطلب : کاملا شخصی، آموزنده، اخلاقی، بداهه، اشعاررضازمانیان قوژدی، 
برچسب ها : اشعار رضا زمانیان قوژدی، مرگ در حیات، زندگی جاوید،
لینک های مرتبط : اندکی شعر در تلگرام، " " " " " " " بلاگفا،


سه شنبه 20 آذر 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()
خرابم می کنی
اینکه چون  بیگانگان ،  گاهی  خطابم  می  کنی
جان  من ،  رسم  مروّت  نیست ،  آبم می کنی
در   جوانی ،   مثل   پیرانی   کهن ،   پژمرده  ام
بسکه پیش  هر  کس و  ناکس، خرابم می کنی
در مرام ما حسابِ  دوست  از  دشمن جداست
در شگفتم پس چرا دشمن حسابم می کنی؟!
گیرم اصلاً ،  دشمنی خونیّ  و  مهدور الدَّم  ام
دور از انصاف  است ، هر لحظه عذابم می کنی
ترسم  آخر ،  آهِ   دامن گیرِ   من ،  سوزد  تو  را
ای  که  با  زخم   زبان  هایت ، کبابم  می  کنی
گر   زبانم   لال ،  روزی  از  تو  رو  گردان  شوم
باز  هم  آیا  طبیب  من ،  مُجابم  می   کنی؟!


97/08/14 مرتکب شدم #خلو_دخو
#رضـــــازمانیـــــاݩ‌قوژدی
@jnbkhndg

لینک کانال تلگرام:

Smile
clean word remove format superscript Subscript Cut Copy Paste Horizontal Rule Ordered List Unordered List Outdent Indent Insert Link Remove Link
Undo Redo Bold Italic Underline strikethrough Align Right Center چینش چپ Justify Full Justify Full Justify Full
Text Color
Background Color
Add Image
Insert Table
Insert Aparat




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 آبان 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()
بلکه برگردی

متشکّرم   از   اینکه  روزی ،  عاشقم   کردی
از پیش من رفتی که خیلی زود برگردی
روزی به من گفتی که "خیلی دوستت دارم"
گر  باورت   کردم،   ندانستم  که  نامردی!
هرچند،  باید  زود تر  دریافت  می کردم
پیغام  بوسی گرم و لب هایی به  آن  سردی!
البته  فهمیدم ،  نفهمیدن  دروغین  بود!!
شاید  به  من  یک  بار  دیگر،  رو  می  آوَردی!
از تو چه پنهان باز هم من دوستت دارم!
با  اینکه  محصولی   ندارد   عشق ،  جز   دردی!
آغوش من سردست، می دانم که می دانی
خالی  ست   تا  روزی  که  شاید  باز،  بر گردی!
با خود نبردی عکس هایت را، یقین دارم؛
عمداً ،   مرا  با  خاطراتی  خوش،   رها   کردی!!
اصلاً شکایت نیست، این شعری که میگویم
گفتم   بدانی   بر  سر   این   دل   چه   آوردی؟!
تنها  نصیبم،  درد بود، اما چه شیرین بود!!
باکی    ندارم   از   سیه    روزی   و   رو   زردی!
رو راستی این روزها جُرم است، می دانی؟
در چشم من  این  جُرم  خوشتر  تا  که  نامردی!
عمری برایت، دل خوشی ها  آرزو  کردم
امّا   دلیلش   چیست   این   اندازه  خونسردی؟!!
با مرگ من شاید به پایان آید این کابوس
هذیان و بی خوابی، پس از  یک  عمر،  شبگردی!
97/08/14 مرتکب شدم #خلو_دخو
#رضـــــازمانیـــــاݩ‌قوژدی
jnbkhndg@




نوع مطلب :
برچسب ها : اشعار رضا زمانیان قوژدی، عاشقانه،
لینک های مرتبط : اندکی شعر در تلگرام، اندکی شعر در بلاگفا،


دوشنبه 14 آبان 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()
عادت. خوب؟ یا بد؟!
آیا تا بحال دقت کرده اید، افرادی که در بنادر و لنگر گاه ها زندگی می کنند، اغلب توجهی به صدای کشتی ها ندارند؟! اصلا انگار نمی شنوند آنهایی که در نزدیکی خط آهن سکونت دارند نسبت به صدای قطار این گونه هستند و کسانی که نزدیک فرودگاه ها باشند نسبت به صدای هواپیما ها.در حالی که آدم های معمولی، موقعی که در موقعیت اینها قرار می گیرند بشدت کلافه شده و بیتابی می کنند.
شاید باخود بگویید؛ خوب این کجایش بد است؟!. حق هم دارید، عادت، همیشه بد نیست.اما کمی تامل کنید.
از بس که هر روز از جنایت های رژیم غاصب صهیونیستی و حکام خود فروخته ی آل صعود در رسانه ها دیده و شنیده ایم، بنوعی می توان گفت عادت کرده ایم!.تعجب که نمی کنیم بماند، اصلادردمان نمی گیرد. این "ما" هم که می گویم منظورم نوع بشر علی الاطلاق است.
البته بشر غربی که داعیه "حقوق بشر" دارد و میراث نداشته ی پدرش را از عالم و آدم طلبکار است، کودکان بی گناه فلسطینی و یمنی را اصلا داخل آدم حساب نمی کند که بخواهد غمش را داشته باشد. در عوض تا دلتان بخواهد ژست های "مینی مالیستی" بخود می گیرد و مدافع حقوق سگ و گربه و ... می شود.یعنی ما شرقی ها و بویژه ساکنان غرب آسیا و علی الخصوص مسلمانان را در حد همین سگ و گربه ی خودشان هم قبول ندارند؟
برده داری عصر نوین همین است دیگر، تعجبی هم ندارد.سلاح او بفروش برود و کارخانه هایش ورشکسته نشوند، گور بابای انسانیت!!!.
غم انگیزترین پرده ی این نمایش آنجاست که همین انسان مفلوک ستمدیده ی شرقی غرب آسیایی ایرانیییییی...کعبه آمال و آرزوها یش، بشود "آمریکا" و نجات خود را در جلب رضایت همین وحشی های عصر اتم (که روی بربر و تاتار و مغول و...حتی هون ها را سفید کرده)،جستجو می کند.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


شنبه 12 آبان 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()
آرزوی خیالی
اونـی کــه مـی شیـنـه تـوی بالـکُــن
بـعــد آسـمـونـو مـی کـشـه پـایـیـن
بـعـدش یـه دیـوار پـرـ از خـاشــاک
تــاریــک تـــر از اون ور پــرچـیــن
    *    *     *
اونـــی کــه یــک آئـیـنــه دنـیــا رو
تـــوو سیـنـه ی یـک غـنـچه میکاره
وقـتـی قـلـم در دسـت مـی گـیـره
یـک سـیـنـه سـرخ، آواز مـی بـاره
    *    *     *
اونــی کــه لـبـخـنـدش پر از درده
دنـیـای گـرمـش سـاکـت و سـرده
بـــارون ریــــز عــصــر پــایــیــزی
چـشـمـاشـو خـیـلـی دیدنی کرده
    *    *     *
اون کـه سـفـیدی ها سیاش کرده
بــی دردیــا، درد آشـنـاش کــرده
از تــوی قــاب پـنــجــره مـاهـش
بـا چـشـمـای بـستـه نیگاش کرده
    *    *     *
اون کـه دلـش مـیـخـاد ولـی دیره
مـرگـش رو در آغـوش مـی گـیـره
هـرشـب مـیـون فــال فـنـجـونـش
فــریــاد و بـــوق و جـــیـــغ آژیـره
    *    *     *
اونی که اسمش مرده، مرده، مرد!
انـگـار دلــش پــر درده، درده، درد!
چـشـمـاش شـبـیـه پـنـجـره خیسن
لـبخند گرمش، سرده، سرده، سرد!
    *    *     *
یک لـحـظه فـک کن جای اون باشی
دنـبـال عــشـق و آب و دون بـاشـی
فـک کـن کـه تـحـویـلـت نمی گیرن
مـثـل یـه سـال بــد شـگـون بـاشــی

    *    *     *
تـنـهـای تـنـهـا، بـا خـودت هـم قهر
تـمـثـیـلـی از عـشـق و جنون بـاشی
دنـیــا و آدم هـاش نـمـی خـوانــت
گـر چــه بــا اونــا مـهـربـون بـاشـی

    *    *     *
امــا دلـــت بــا ایــن هـمـه قـرصــه
حـتــی اگــه بـی هــم زبـون بـاشـی
چون که یکی هس کـه دوسـت داره
می خواد که تنـها مـال اون بــاشـی
#رضا_زمانیان_قوژدی




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 10 آبان 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

خط قرمز

مــا تا همـیشـه زیــر خـــط فــقــر، مــانـده ایم

انـگار عـقـد صیـغـه، نــود ســالــه خـوانــده ایـم

ایـن چــار روز، دهـر  کـجـا بــر مُــراد مــاســت؟

کی کام خویش یک نفس از او سِـتـانــده ایم؟

خود هرچه می دویم به گردَش نـمـی رسـیـم

بـاری حُـبـاب را بـه کـجا هــا، رســانــده ایـم؟

یا می کُشیمش آخر و یا کشته مـی شـویم

یک بار حرف خویش به کرسی نشـانـده ایم

سـخـتـی بـِقـَـدر  عـالـم و آدم کـشیــده ایـم

خـوف و خـطر نـمانده کـه مـا نــگـذرانـده ایـم!

نـه دیـن مـان درست و نه دنیایـمـان قـشنـگ

زین گوشه مانده ایم و از آن گوشه رانده ایم

هـر یـک به فـکر خویش و به دنبال سود خود

تـا دسـتـه تــوی پـاچـۀ یـاران چـپـانـــده ایـم

از یـک طـرف بـه عـالم و آدم ظـنـیـن شـدیم

اِنـگارشـان، کـه هـیچ بــرادر، نـخـوانــده ایـم

یـک عـدّه رفـتـه انـد و بـه منـزل رسـیده انــد

جـایـش ببین که بد تر از ایشان نشانده ایم

بر دوشـمان هُمـای سعادت کجا نشست؟!

وقـتـی ز بـام خـویش، به سنگش پرانده ایم!

پـرسیـدم از ستـاره کـه کی صبـح می رسد؟

گـفـت آن زمـان کـه مرتـع تـان را چـرانـده ایم!

یــا رب، بــرس بـــه  داد  دل  دردمــنــدمــان!

چـون رَخـت خود به عالـم دیـگر کـشـانده ایم

97/07/27 مرتکب شدم
#رضـــــازمانیـــــاݩ‌قوژدی

 

jnbkhndg@





نوع مطلب : کاملا شخصی، دغدغهءمن، آموزنده، اخلاقی، مگه داریم؟!، بداهه، طنز اجتماعی، طنز سیاسی، اشعاررضازمانیان قوژدی، 
برچسب ها : اشعار رضا زمانیان قوژدی، خط فقر، داد از بی داد،
لینک های مرتبط : اندکی شعر در بلاگفا،


جمعه 27 مهر 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

پیغام موشکی

این نامه ی موشکی ست، ازجانب ما

پیغـام بـِلا شـَکی ست، از جانب ما

 عِبـری، عربـی و انگلیسی، هرسه؛

این سیلی کوچکی ست، از جانب ما

#رضا_زمانیان_قوژدی

هرچند که جنگ، واژه ای منفور است

از حمله ی موشکی، دلم مسرور است

ارباب بزرگـتـان،یقـیـن می فهمد؛

سِجّیل ، پیام ما به "دیر الزور" است

#رضا_زمانیان_قوژدی

شهید حسن تهرانی مقدم:

خواهید اگر که خنده را حفظ کنید!

هـم،حاصل خون بنده را حفظ کنید

هرجا که "گلستان"ی و"برجامی"هست؛

این برگ تک و برنده را حفظ کنید!

#رضا_زمانیان_قوژدی

هرچند که بیش از این، ترامپیده سعود

شمشـیـر به کف، زنـانه رقصیده سعود

از غرش موشـک "پـیـام" آور مان

پاشیده به خویش، سخت ترسیده سعود

۹۶/۰۳/۳۱ مرتکب شدم

#رضا_زمانیان_قوژدی

jnbkhndg@





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 19 مهر 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

آزادی

1

آزادی اگرچه نام صد میدان است

یـا، نام هزار کوچه یا میلان* است

اما به خدا قسم که در کُلِّ جهان؛

در یـوغ اسارت بنـی انسـان است

2

از عـاقبتش کسی خبـردار نشد

جـوینـده ی او مگـر که بـر دار نشد

زین مردم و زآن بهائم و کالانعام

یـک تـن، بِخُـدا قسم که بیدار نشد

۳

هر گوشه بنام او، جدالی برپاست

در هر رَدِ گـام او، قِتـالی بر خاست

با اینکه کسی نمـی شناسد او را؛

امّـا بِنِگَر، چه قیل و قالی بر جاست

۴

آزادیِ واقعی ، عـلـی بود، عـلـی

ده قـَرن گذشته، ناشناس است ولی

ای کـاش که دنیـا، بِشِناسد او را

ای کاش بفهمد که علی هست ولی

*(میلان همان خیابان است در گویش ما مِشَدیا)

۹۷/۰۷/۱۴ مرتکب شدم
#رضـــــازمانیـــــاݩ‌قوژدی

jnbkhndg@





نوع مطلب : دغدغهءمن، اخلاقی، بداهه، اشعاررضازمانیان قوژدی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط : اندکی شعر در بلاگفا،


شنبه 14 مهر 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

 تندر

ما شیعه ایم، شیعه ی زهرا و حیدریم

در شَطِّ سرخ خون و شهادت شناوریم

مانند سُرب داغ، فشرده صفوف مان(1)

اقوام   مختلف،   همه   سرباز   رهبریم

هر کس که چپ نگاه کند  بر  کُناممان

با  پنجه ی پلنگ،   دو چشمش در آوریم

در جنگ با کسی که تعدّی کند به ما

چون طفلِ شیر خورده زِ پستان خَنجَریم

با دشمنان خویش، چنان گُرزِ آتشین

با    دوستان    رحیم ،    مثال    برادریم

با پای خویش وارد میدان شود عَدوُ

تا  ما به  دست  خویش، زِ پایش، در آوریم

در    روزِ   کارزار ،  چنان   یورش    آوریم؛

از  دور  هر  که   دید،  گمان  کرد   تندریم

دشمن اگر چو مور و ملخ، جوشد از زمین

آتشفشان   شویم  و  دَمارش  در   آوریم

این وعده ی خداست که با خصم بد سرشت

هر  یک نفر به ده  که نه، با دو برابریم (2)

هر کس شهید اگر نشود مرگ می رسد

محتاج  بر  شفاعت   شان،  روز محشریم

1-سوره صف آیه ۴
2- " انفال " ۶۵ و ۶۶
۹۷/۰۶/۳۱ مرتکب شدم...《خلو دخو 》
#رضـــــازمانیـــــاݩ‌قوژدی


@jnbkhndg





نوع مطلب : اشعاررضازمانیان قوژدی، بداهه، یادمان، اسطوره ها، 
برچسب ها : اشعار رضا زمانیان قوژدی، غیرت و ایمان، دفاع مقدّس،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 5 مهر 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

شور و شعور

یا رب  برسان  درک  حضوری  که  نداریم!

شایستگیِ    فصلِ    ظهوری     که    نداریم!

با   این  همه  فریاد،  به   جایی   نرسیدیم!

از  شور  حسینی(ع)،  به  شعوری  که نداریم!

سر تا قدم مان، همه قسط است و همه داد!

خود،  داد  ستان  یا  بده  زوری   که   نداریم!

ای  داد !!   ز  بیداد  کسانی  که  ندادند؛

مانند   زنان ،   قول   ذکوری   که    نداریم!

قرآن  شده  بازیچه  ی  دستان  شیاطین !

با   نغمه  ی  زیبای    زبوری   که   نداریم!

سرها همه داغند و جگرها همه خون از؛

نانی   که   نخوردیم  و  تنوری  که   نداریم!

بی کاری اگر  موجب   بیگاری  ما   شد؛

چون  نیست  شده،  ذرّه  غروری که نداریم!

مجموعه ی قرضیم، ولی فرض محال است؛

سر  جمع،  رهایی  ز  کسوری  که  نداریم!

ما  خانه  به  دوشان  غم  سیلاب  نداریم

یا  زلزله  از  فسق  و   فجوری  که نداریم!

زیر  خط فقریم  و رکوردی ست جهانی!

زین  خطّ  خوش،  آهنگ  عبوری که نداریم!

سیریم به یک لقمه ی نان، شکر  خداوند

احشام   کجا  بود؟  و  ستوری  که  نداریم!؟

بر  جام،  شما  زهر هلاهل  زده  بودید!

شفّاف  تر   از  جام    بلوری    که  نداریم!

این  قافله ی  کور  و  کر  و  رهبر بیدار

سر  منزل   مقصود  و،  عبوری  که  نداریم!


شهریور  ۹۷   مرتکب شدم
#خلو_دخو
#رضـــــازمانیـــــاݩ‌قوژدی

@jnbkhndg





نوع مطلب : دغدغهءمن، مگه داریم؟!، بداهه، طنز اجتماعی، طنز سیاسی، اشعاررضازمانیان قوژدی، 
برچسب ها : اشعار رضا زمانیان قوژدی، بسوی ظهور، ما اینیم!،
لینک های مرتبط : اندکی شعر در بلاگفا،


شنبه 31 شهریور 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()
پایان  انتظار نزدیک است
برخیز که صبح روشنی در راه است
عمرِ شبِ دیجورِ ستم، کوتاه است
آن یکه سوار عشق می آید، چون؛
از نبض زمین و آسمان، آگاه است
از یوغ ستم رهایمان خواهد کرد
چون با دل دردمندمان همراه است
او، یوسف مصر و ما برادر هایش
از بخل من و شماست گر، در چاه است
پس صبر کنید شیعیان، بی تردید؛
آن مرد هزار ساله، خاطر خواه است.
هر چیز که آدمی بدان محتاج است
در جمله ی "لا اله الا الله" است
هر کس که ز عشق دوست فرمان نبرد
فتوای من این است که: او گمراه است.
پیروزی از آن پر چم توحید است
هر کس که کنار اوست، حزب الله است
۹۷/۰۶/۱۸ ه:ه۰
#خلو_دخو
#رضـــــازمانیـــــاݩ‌قوژدی




نوع مطلب :
برچسب ها : اشعار رضا زمانیان قوژدی، پایان انتظار، امام زمان،
لینک های مرتبط : انکی شعر در ....تلگرام،


دوشنبه 19 شهریور 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

حکایت:

 آخر آخر اندیش !

 

به نظم آورم قصه ای ماندگار

که مانَد زِ «خَلو دِخوُ»، یادگار

فراموش کن هرچه تشویش را

ببین آخر، آخر اندیش، را

زنی نزد ضحّاک، شیون کنان

همی رفت نالان و بر سر زنان

چِنان کَند موی و خراشید روی

که ضحّاک را رقّت آمد بر اوی

از او کرد ضحّاک بی دین سوال

چرا می کُنی اینچنین قیل و قال؟!

بگفتا که فرزند و شوی و بَرار؛

به یکباره کردی غذای دو مار!

دل سنگ ضحّاک بر او بسوخت

یکی را ببخشید و بر، وی فروخت

بگفتا:«یکی زین سه را برگُزین

بشرطی که دیگر ننالی چنین»

زن، اندیشه کرد و برادر٬ گُزید!

دل از مهر فرزند و شوهر، بُرید!

بپرسید از او، مردک دیو خوی؛

برادر گُزیدی؟! ...دلیلش بگوی

چنین داد پاسخ که؛ هستم جوان

توانم شَوَم، همسرِ دیگران

از ایشان، توانم پسر ، آورم

برادر چه سان بی پدر آورم؟!

پدر، پیر و مادر، از او پیرتر

شده هردو از هم زمین گیرتر

به جز این برادر نمانده مرا

دگر  یادگار،  از پدر  مادرا!!

جوابش  اثر کرد در او چنان

که بر وی ببخشید شوی و جوان

پس از آنکه شوی، این خبر را شنید؛

شتابان، بسوی سرایش، دوید

فرستاد زن را برای بَرار!

که با هم بمانند، دو یادگار!!

چو در شهر پیچید،این داستان

نشد شوهری یافت، تا آن زمان

که شد موی او مثل دندان سپید

دگر روی فرزند و شوهر، ندید



۹۶/۰۵/۲۷ مرتکب شدم (خلو دخو)
#رضــــــــــازمانیــــــــــاݩ‌قوژدی

@jnbkhndg





نوع مطلب : حکایت، طنز اجتماعی، اشعاررضازمانیان قوژدی، آموزنده، یادمان، بداهه، 
برچسب ها : اشعار رضا زمانیان قوژدی، عاقبت اندیشی،
لینک های مرتبط : اندکی شعر در بلاگفا،


دوشنبه 12 شهریور 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()

 بانو

با حرف هایی بی خود و لاطائلم، بانو

من هم برای عشق حرمت قائلم، بانو

من دوستت دارم ولی معنای آن این نیست

از خط قرمزهای عشقم غافلم، بانو

عشق تو روحم را به دریا می برد اما

عشقی قوی تر می برد تا ساحلم، بانو

من، ناقص العقلم، خودم هم خوب می دانم

فریاد خواهم زد که با تو کاملم، بانو

توفیق، تنها در کنار تو رفیقم شد

وقتی نباشی، بی برم، بی حاصلم بانو

دست تو در دستم به من شوق پریدن داد

ور نه همان انسان سست و کاهلم، بانو

حبس ابد، در چشم زیبای تو می چسبد

انگار کن انکار کردی قاتلم، بانو

قبل از تو نا قابل تر از هر خار و خس بودم

امروز هم قابل تویی، ناقابلم بانو

بز دل تر از دیروز و روزی پیش از آن بودم

از همجواری با شما، دریا دلم، بانو

دیوانه بودم پیش از آن دیوانه تر بودم

وقتی تو هستی در کنارم، عاقلم بانو

چون مادری دلسوز و خیلی مهربان هستی

چون کودکی نابالغ اما شاغلم بانو


 
97/06/04 مرتکب شدم...《خلو دخو 》
#رضـــــازمانیـــــاݩ‌قوژدی

    @jnbkhndg





نوع مطلب : کاملا شخصی، بداهه، اشعاررضازمانیان قوژدی، 
برچسب ها : برای همسر عزیزم، عاشقانه، بانو،
لینک های مرتبط : کانال تلگرام اندکی شعر، " " " "در بلاگفا،


دوشنبه 5 شهریور 1397 :: نویسنده : رضا زمانیان قوژدی
نظرات ()


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6